| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
سعدی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی |+| نوشته شده توسط ف.ف. در چهارشنبه 1389/06/17 و ساعت 20:23 |
لحظه ها می گذزند و یادها می مانند..پس ای کاش بتوانیم یادگارهایی ماندنی باشیم.... |+| نوشته شده توسط ف.ف. در جمعه 1389/04/25 و ساعت 21:38 |
درخت من
بهاری دیگر برای درخت زندگی من فرا می رسد.....و من در عمق وجود خویش لحظه به لحظه نظاره گر آن بوده ام. نظاره گر آنکه درخت من چگونه هنگام بهار با شکوفه هایش همه جا را زیبا می کند یا در تابستان با سایه اش رهگذران را پناه می دهد یا چگونه در هنگام پاییز پرستوها روی آن به استراحت می نشینند و اینکه چگونه باغبانانی با تمام وجود از آن مراقبت می کنند، گاه او را هرس می کنند و گاه کودش میدهند........ گاه کودکانی برای چیدن میوه اش از شاخه های نازکش بالا می روند و گاهی هم شاخه ها را می شکنند یا بر تن آن با خراشی از خود یادگار بر جای می گذارند....یا گاه پیرمردانی با عصای خود در کمال بی رحمی برای افتادن میوه به آن ضربه می زنند.... درخت من، آزرده از همه اینها باز هم هنگام بهار خود را به شکوفه آراست. شکوفه هایش را به ثمر نشاند و بیش از پیش میوه داد و نه تنها آنها را دریغ نکرد بلکه شاخه هایش را خمیده تر نمود تا پیرمردان و کودکان آسان تر میوه هایش را برچینند. گویی این سخاوت را از آسمان که او را سیراب می کند آموخته است و از خورشید، که برای همه می تابد. و این عشق را گویی از باغبانانی آموخته که عاشقانه او را می پرورانند.... و درخت من همچنان رو به سوی خورشید دارد، رو به سوی آسمان، رو به سوی خدا.... و من اکنون، طبق عادت هرساله ام ،در اولین روز بهار درختم ساعاتی چند در ژرفای وجودم به تفکر می نشینم و پس از مرور لحظه به لحظه ی خاطرات درختم، با فرارسیدن بهارش، شادمانه و خرسندتر از همیشه،امروز، روز تولدم را به خود تبریک می گویم.... |+| نوشته شده توسط ف.ف. در شنبه 1389/03/29 و ساعت 12:0 |
آرزوهای بزرگ
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، "ویکتورهوگو" |+| نوشته شده توسط ف.ف. در جمعه 1389/03/28 و ساعت 17:55 |
خدایا..
خدایا ,
آنان که همه چیز دارند مگر تو را به سخره میگیرند آنان را که هیچ ندارند مگر تو را... |+| نوشته شده توسط ف.ف. در جمعه 1389/03/07 و ساعت 10:11 |
دکتر شریعتی
................................................................................................................ در شگفتم كه "سلام" آغاز هر ديداري است ولي در نماز پايان است .... شايد اين بدان معناست كه پايان نماز آغاز ديدار است .... ................................................................................................................. |+| نوشته شده توسط ف.ف. در سه شنبه 1389/03/04 و ساعت 12:53 |
پنج شنبه 23.2.89 12 ظهر
(بعد از امتحان تاریخ پایان ترم که گند زدیم...........جدیدا معلما درس حذف می کنن، بعد از حذفیات سوال میدن. جالبه! نه؟! انگار هر چی بزرگتر میشیم، کوچیکتر می شیم....... می ری می شینی کنار حیاط مدرسه .. اینجا...
یه نگاه به پشت سرت میندازی....
خب... یاد گذشته ها می افتی.... راهنمایی که بودم همیشه از پنجره راهرو جلوی کلاسمون(3.4) دبیرستان رو نگاه می کردم... به قول دوستام " آینده نگری " می کردم...!! اما چندوقتیه دوست دارم " گذشته نگری" کنم... علاقه خاصی پیدا کردم که زنگ های تفریح بچه های راهنمایی رو نگاه کنم...! احساس می کنم همه شون رو خیلی دوست دارم..با اینکه هیچ کدومشون رو نمی شناسم... قیافه های چندتاشون از روز نمایشگاه سپنته تو ذهنم هست.... چندتا سومی همیشه با هم بسکتبال بازی می کنند... اسم یکیشون هست "شبنم"
یاد بچه ها ، دوستا ، معلما ، خودم .... خاطره هام می افتم.... خیلی ها دوست ندارن به گذشته ها فکر کنن شاید از خودشون خجالت می کشن شاید از یاد آوری خاطره ها می ترسن اما من دوست دارم به گذشته فکر کنم........ هر چند یه خورده تلخه ... اما "قشنگه" 6 سال پیش... بعد کلاس پنجم تابستونش تو راهنمایی کلاس نجوم داشتیم... زیر همون جایی که الان وایسادم تنها نشسته بودم رو صندلی...آفتاب بود، هوا خیلی گرم بود، هیچ کس نبود....... با خودم فکر می کردم کی میشه اول مهر برسه... اول مهر هم رسید ... اول مهرهای دیگه هم رسیدن.... 6 تا اول مهر اومد و رفت....
بچه های اول راهنمایی دارن تو حیاط بازی می کنن دوما و سوما هم چه دنیای قشنگی دارن دلم تنگ شده برای اون موقع ها.... با تک تک موزاییک ها ی مدرسه خاطره دارم....خوب ...بد........... مهسا صابری...گیری داده بودیم به بنده خدا ها!! ....زمین بسکتبال...ماجرای مینا نخبه سال سوم نزدیکای عید! شیدا که رفته بود با فائزه دوست شده بود..و من تنهاشده بودم...بچه بازی ای بودااا!... زهرا هم که دوست فائزه بود مثل من تنها شده بود...من و اون هم با هم می گشتیم....چقدرتو حیاط تو اون روزهای قشنگ بارونی بهار با زهرا قدم می زدیم و غصه می خوردیم! یاد فصولی هم افتادم..........اون روز مزخزف پروژه ها که من و شیدا و نیلوفر رو دعوا کرد..اون روز از مدرسه تا شب گریه می کردم همینطور یاد اون سمینار انرژی هسته ای مون........... این دو روز مزخزف ترین روزهای دوره ی راهنمایی بودن. یاد آب بازی ها افتادم.........با شلنگ تو روزهای ماه رمضون. یا با کیسه یا دم آبخوری با مشت!!! یاد اون روزی که کارنامه های مستمر رو از دفتر دالوند دزدیدم!!! یاد کارهای اختری..چه لذتی می برد بچه ها رو از کلاس مینداخت بیرون آخه؟!!..زنگ های خسته کننده ی اخلاقی...مکه رفتن خانم احمدی..پیچوندن زنگ های هنر!...دهقان......دالوند!!.....زنگهای عربی محمودی که مگه تموم میشد! .المپیاد های کوفتی که به خاطرشون اون همه حرص خوردم..........
روز ها "قشنگ" بودند......... یکی صدام میکنه:"فائزه..." بر می گردم تو دلم می گم: "ای بابا........سهیلا باز گیر نده توروخدا........بذار دو دقیقه تو خودم باشم دیگه....." اما خب! من همیشه برای دوستان وقت دارم...هرچند اونا همیشه برای من وقت ندارن.. به حرفش گوش میدم... آخیییش! ایندفعه چقدر زود حرفاش تموم شد! بر میگردم سر فکر کردنم.........کجا بودم؟! دوباره یه نگاه به جلوم میندازم.... یه نگاه به پشتم.......... یهویی دلم گرفت......... چرا؟! یه سری آدم که نه! موجود می بینم..... بچه های راهنمایی اون پایین اند اما انگار جلوی من، بالا اند دوستای خودم ، همه شون جلوم اند اما انگار که اون پایین اند بعضی ها هم شاید تو زیر زمین اند حتی!! با قدیما خیلی فرق کردن... از نظر قد هیکل قیافه....... و یه چیزای خیلی مهم تر خیلی هاشون هم توانایی نشخوار کردن رو از دست دادن!!! نمی تونن نشخوار کنند یادشون بیاد جایگاهشون چیه یادشون رفته چی بودن کی بودن الآن کی اند و قراره کی باشند.... یه عده تبدیل شدن به آدم ° آهنی... انگار ذهنشون توانایی درک بیشتر از یک بعد رو نداره.. به حرفات ، به نظرات می خندن غافل از اینکه حرفهاشون به نظر تو صد برابر احمقانه تر می یاد...نشستن مثل یک منتقد فیلم های سینمایی همه رو نقد می کنن، فکر می کنن از همه بیشتر و بهتر می فهمند، آخرسر هم چون یه بعدی فکر می کنن به این نتیجه می رسن که همه مشکل دارند الا خودشون... حالا باز خوبه که "آدم" آهنی شدن! یه عده دیگه یه مرحله بیشتر واترقیدند و "آهن"خالی شدند.... کم ظرفیت، مثل آهن، آهن که با کمترین حرارتی زود گرم می شه و چند لحظه بعد دوباره سرد میشه... اما یه عده انگشت شماری هم از اول بالا بودن، اون بالا بهشون خوش گذشته و هنوز هم اونجاند....
این فکرها تلخ اند زیبا نیستند... اما دوست دارم به گذشته ها فکر کنم به دوستانی فکر کنم که هنوز هم کنارم هستند دوستشون "داشتم" به خاطر اینکه قشنگ "بودند" به خاطر آنکه کوچک اما "بزرگ" بودند. پس به گذشته ها می اندیشم ، به کوچکی شان، تا همیشه بزرگی شان، قشنگی شان را یاد داشته باشم. برای تداعی آن روزها چشمانم را می بندم... آرزو می کنم که ای کاش حتی برای یک روز، یک ساعت یا یک لحظه...کنار بچه های پایینی بودم، تا بزرگ بودن را یادم نرود... کنار بچه هایی که دارند اون "پایین" بازی می کنند. اما "بالا" هستن... "قشنگ" هستند... کوچک اند اما "بزرگ" هستند... و هنوز ،... هنوز " انسان" هستند................
نم نم باران می بارد........ زیر باران دعا می کنم: خدایا، ......................................... تو می دانی چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را "تنها" ديدن..... برای همه، چه آنها که بالا اند اما پایین، چه آنها که پایین اند اما بالا و چه آنان که بالا بودند و هنوز هم آنجا اند، آرزو می کنم که روزی همه بالا رویم، روزی در بی کران ها به پرواز درآییم........ همه چیز را کوچک و دنیا را زیبا ببینیم... و آنگاه که طعم پرواز را چشیدیم، عاشق پرواز بمانیم. همانگونه که گفته اند: "عاشقان پرواز را میل خزیدن نیست..." صدای زنگ می آید...... باری دیگر به کوچک های بزرگ نگاه می کنم،..... "خدانگهدارتان" "خانم ها بفرمایید کلاس..." آهی می کشم، "چشم..!" و با بی میلی به جمع دوستان بزرگ ِ کوچک بر می گردم..... "آب" ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط ف.ف. در شنبه 1389/02/25 و ساعت 12:37 |
زندگی
شب آرامی بود می روم در ایوان، تابپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی ، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عــــریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید ِ تو را ، خواهد کشت زندگی درک همین اکنــــون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بـــــــــودن توست شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی توست... زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ، به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم...!
|+| نوشته شده توسط ف.ف. در پنجشنبه 1389/02/09 و ساعت 16:17 |
چه بسيارند کسانى که هميشه حرف مى زنند بى انکه چيزى بگويند و چه کم اند کسانى که حرف نميزنند اما بسيار مى گويند... |+| نوشته شده توسط ف.ف. در شنبه 1388/12/29 و ساعت 9:56 |
........امروز از دیروز به مرگ نزدیک ترم........ به خدا چطور؟؟؟ |+| نوشته شده توسط ف.ف. در شنبه 1388/12/29 و ساعت 9:50 |
آنکس که.............ه
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
|+| نوشته شده توسط ف.ف. در جمعه 1388/12/28 و ساعت 22:22 |
دکتر شریعتی
روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ، نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم........ |+| نوشته شده توسط ف.ف. در سه شنبه 1388/12/25 و ساعت 14:56 |
هیچ کس نمی تواند عظمت آبشار بسیار زیبای نیاگارا را با انداختن آب دهان کم کند.
مهم نیست دیگران چقدر به شما احترام می گذارند مهم اینست که چقدر قابل احترامید... مقام و منزلتی که بی پیرایه باشد هرگز با بی احترامی دیگران خدشه دار نمی شود... |+| نوشته شده توسط ف.ف. در سه شنبه 1388/10/22 و ساعت 12:15 |
خداوندا!
عظمتی به قلبم ببخش تا آنقدر وسعت گیرد که فقط عشق تو در آن مجال پیدا کند و لیاقتی تا قدر بدانم آنچه به مصلحت دادی و آنچه به حکمت گرفتی.... |+| نوشته شده توسط ف.ف. در سه شنبه 1388/10/22 و ساعت 11:48 |
دکتر علی شریعتی:
![]() |+| نوشته شده توسط ف.ف. در دوشنبه 1387/10/30 و ساعت 18:23 |
مجسمه و سنگ از جنس مرمر
توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن . و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه ! یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت : " این ؛ منصفانه نیست ! چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟! مگه یادت نیست ؟! ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟ این عادلانه نیست ! من خیلی شاکیم ! " مجسمه لبخندی زد و آروم گفت : " یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ " سنگ پاسخ داد : " آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . " آخه گمون کردم می خواد آزارم بده . آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . " و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که : " ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه . به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست . پس بهش گفتم : " هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! " و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم . و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم ! پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو . و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم . پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون بپرسیم : " این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟ " |+| نوشته شده توسط ف.ف. در پنجشنبه 1386/10/20 و ساعت 17:52 |
لنگرها و سنگ پله ها
خطاهای تو لنگرهایی توانند بود که تو را به اعماق می کشند و یا سنگ پله هایی که به دستاوردهایی والاتر رهنمون می شوند. به سوی هر اشتباه گامی شایسته بردار به تناسب خطای رفته که هر گاه غیر از این باشد هرگز لذت کار خود را نخواهی چشید. جلوه ی پیروزی در برون، مفهومی بی اهمیت است. رضایت راستین و پایدار تنها از درون جاری می شود. نکته ای هست که باید همیشه به خاطر داشته باشی: " هیچ لغزشی به خطا بدل نمی شود مگر آن که کمر به اصلاح آن نبندی." ا.ای.باتیستا |+| نوشته شده توسط ف.ف. در شنبه 1386/06/31 و ساعت 16:51 |
YOUNG LOVE
The lovers found the genie's lamp on the beach. "For freeing me," said the genie, "I will grant you each a wish." Looking at the boy's eyes, the girl said, "I wish we could be lovers until the end of the world" Looking out to see, the boy said, "I wish the world would end."!! DAVID W.MEYER |+| نوشته شده توسط ف.ف. در سه شنبه 1386/06/27 و ساعت 10:59 |
سر صحن خانه شد بر ما پدید
آدمی در زیر زبان خود پنهان است ، زبان پرده ای است که بر درگاه جان آویخته است. آدمی مخفی است زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جهان هر گاه بادی پرده را حرکت دهد و کنار بزند، آنچه درون خانه است، نمایان می شود و معلوم می شود که در آن خانه « گوهر» است یا «گندم» ، «گنج زر» است یا«گژدم». کاندر آن خانه گهر یا گندم است گنج زر یا جمله مار و کژدم است مثنوی مولوی |+| نوشته شده توسط ف.ف. در شنبه 1386/06/24 و ساعت 17:21 |
|
درباره وبلاگ
![]() رازی ست در ترنم سبز درختان
رازی به ژرفای عشق و بلندای همت و آدمی را در امتداد شکفتن سبزینه های روح عشق باید و همت منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته سوم شهریور 1389هفته چهارم تیر 1389 هفته چهارم خرداد 1389 هفته اوّل خرداد 1389 هفته چهارم اردیبهشت 1389 هفته دوم اردیبهشت 1389 هفته چهارم اسفند 1388 هفته چهارم دی 1388 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 پيوندها
به وسعت آسمان-شیداکوچه ی بی انتها-مهسا 111111111////////666666666 قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی |